trap (1)
معنی کامل و مثالها
/trap/n., vt., vi.
● دام، تله، پهند، پا دام، گل دام، لاتو
to set a trap
تله گذاشتن، دام نهادن
mousetrap
تلهی موش
to fall into a trap
در دام افتادن
● (مجازی) حقه، کلک، نیرنگ، ترفند
an elaborate trap to catch thieves
ترفند دقیق برای گیر انداختن دزدان
dangerous traps for ignorant tourists
دامهای خطرناک برای جهانگردان نادان
● (لوله کشی) زانویی، سیفون
● کالسکهی دوچرخه (سبک و فنردار)
● مخمصه، گیر، گرفتاری
● (ارکستر جاز و غیره) سازهای ضربی
● (خودمانی) دهان، دهن
shut your trap and listen!
خفه شو و گوش بده!
● (بازی گلف) رجوع شود به: sand trap
● به دام افتادن یا انداختن، در تله انداختن یا افتادن
he traps wild rabbits and sells their skin
با تله، خرگوش وحشی میگیرد و پوست آنها را میفروشد.
● گیر انداختن یا افتادن، گیر کردن، گرفتار کردن یا شدن
the children were trapped in a burning building
بچهها در یک ساختمان که دچار آتشسوزی شده بود گیر افتاده بودند.
people who are trapped by poverty
مردمی که گرفتار فقر شدهاند