دیکشنری فارسی

trap (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/trap/n., vt., vi.

● دام، تله، پهند، پا دام، گل دام، لاتو

to set a trap

تله گذاشتن، دام نهادن

mousetrap

تله‌ی موش

to fall into a trap

در دام افتادن

● (مجازی) حقه، کلک، نیرنگ، ترفند

an elaborate trap to catch thieves

ترفند دقیق برای گیر انداختن دزدان

dangerous traps for ignorant tourists

دام‌های خطرناک برای جهانگردان نادان

● (لوله کشی) زانویی، سیفون

● کالسکه‌ی دوچرخه (سبک و فنردار)

● مخمصه، گیر، گرفتاری

● (ارکستر جاز و غیره) سازهای ضربی

● (خودمانی) دهان، دهن

shut your trap and listen!

خفه شو و گوش بده‌!

● (بازی گلف) رجوع شود به: sand trap

● به دام افتادن یا انداختن، در تله انداختن یا افتادن

he traps wild rabbits and sells their skin

با تله، خرگوش وحشی می‌گیرد و پوست آنها را می‌فروشد.

● گیر انداختن یا افتادن، گیر کردن، گرفتار کردن یا شدن

the children were trapped in a burning building

بچه‌ها در یک ساختمان که دچار آتش‌سوزی شده بود گیر افتاده بودند.

people who are trapped by poverty

مردمی که گرفتار فقر شده‌اند

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن