دیکشنری فارسی

trash (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/trash/n., vt.

● آشغال (به ویژه شاخ و برگ بریده شده و پوست میوه و سبزیجات و غیره)، خس و خاشاک، (کاغذ پاره و غیره) زباله، تیف

Kobra was sweeping the trash in the backyard

کبری داشت خس و خاشاک حیاط خلوت را جارو می‌کرد.

a pile of old newspapers and trash

توده‌ی روزنامه‌ی کهنه و زباله

● چرندیات، مهملات، یاوه‌ها، مزخرفات

literary trash

مهملات ادبی

● چرند، مزخرف، یاوه، مهمل، چرت و پرت

● آدم مهمل، بی‌سر و پا، بدنام، هیچکاره

● خس و خاشاک درخت را گرفتن، هرس کردن، شاخ و برگ خشک را زدن

● (امریکا - خودمانی) تخریب کردن، آتش افروزی کردن، ویرانگری کردن، در هم ریختن

striking students trashed the professors' lounge

دانشجویان اعتصابگر اتاق استادان را به هم ریختند.

● توهین کردن، تنقید کردن، به باد انتقاد گرفتن، سر کوفت زدن

candidates spent most of their time trashing each other

نامزدهای انتخاباتی بیشتر وقت خود را صرف فحاشی نسبت به همدیگر کردند.

* trash can

سطل زباله، مزبله

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن