دیکشنری فارسی

unbeaten

UKʌnbiːtn USən'bi:tən

معنی فارسی

نباخته شکست نخورده مغلوب نشده ضرب نخورده .

معنی کامل و مثال‌ها

/-bēt´'n/adj.

● ناکوفته، چکش‌کاری نشده، به عمل نیامده

● نامکشوف، ناگشوده

● شکست نخورده، نباخته، بدون باخت، بی رقیب

ریشه و کاربرد

ریشه

From un- +‎ beaten.

مثال

  • The team remained unbeaten throughout the season.
  • He holds an unbeaten record in the competition.
  • She is an unbeaten champion in the sport.

ترکیب‌های رایج

Unbeaten team Unbeaten record Unbeaten champion Unbeaten path

تعریف انگلیسی

adjective
  1. not conquered

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن