دیکشنری فارسی

unbidden

UKʌnbidn

معنی فارسی

نفرموده ناخوانده دعوت نشده

معنی کامل و مثال‌ها

/-bid´'n/adj.

ناخواسته، ناخوانده، طلب نشده، درخواست نشده، دعوت نشده، ناطلبیده

a servant must not enter the bedroom unbidden

نوکر نباید بدون اینکه او را صدا زده باشند وارد اتاق خواب شود.

مترادف‌ها

adjective
1. Unordered, uncommanded.
2. Spontaneous.
3. Uninvited, unasked, unsolicited, unsought.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن