دیکشنری فارسی

uncoil

US'ʌn'kɔıl

معنی فارسی

واپيچاندن ، غير حلقوي کردن يا شدن ،

از حالت چنبره زدگي درآمدن

معنی کامل و مثال‌ها

/un koil´/vt., vi.

(از حالت پیچیدگی یا تابیدگی در آوردن) واپیچاندن، غیر حلقوی کردن یا شدن، (مار) از حالت چنبره‌زدگی درآمدن

ریشه و کاربرد

Verb

To unwind or untwist from a coiled position.

ریشه

From the prefix 'un-' meaning 'not' + 'coil'.

مثال

  • He began to uncoil the rope.
  • The snake started to uncoil itself.
  • She uncoiled her hair from the bun.

ترکیب‌های رایج

Uncoil a rope Uncoil a wire Uncoil a spring

مترادف‌ها

verb active
Unwind.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن