دیکشنری فارسی

undernourish

معنی فارسی

کم خوراک دادن، دچار سو تغذيه کردن يا شدن،

گرسنگي دادن، گرسنگي خوردن

معنی کامل و مثال‌ها

/un´dǝr nu_r´ish/vt.

● کم خوراک دادن، دچار سو تغذیه کردن یا شدن، گرسنگی دادن، گرسنگی خوردن

undernourished children with swollen bellies

کودکان گرسنگی کشیده با شکم‌های باد کرده

تعریف انگلیسی

verb
  1. provide with insufficient quality or quantity of nourishment “The stunted growth of these children shows that they are undernourished” “Somebody ----s somebody”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن