دیکشنری فارسی

unformed

UKʌnfɔːmd USən'fɔ:md

معنی فارسی

بدون شکل منظم هندسي ، بدون سازمان ،

تشکيل نشده ، ناساخت.

معنی کامل و مثال‌ها

/un fôrmd´/adj.

● بی شکل، بی دیس، بی ریخت

● ناساخته، ایجاد نشده، خلق نشده

● بی سازمان، سازمان نیافته

تعریف انگلیسی

adjective
  1. not having form or shape “unformed clay”
  2. not formed or organized “an as yet unformed government”

مترادف‌ها

adjective
Shapeless, unfashioned, unshaped.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن