unglue
معنی فارسی
چسب چيزي را باز کردن
ناراحت کردن، پريشان کردن، آشفتن
معنی کامل و مثالها
/-glōō´/vt.
● چسب چیزی را باز کردن (یا در آب حل کردن)
● (خودمانی) ناراحت کردن، پریشان کردن، آشفتن
* come unglued
(آمریکا - خودمانی) پریشان حواس شدن، خونسردی خود را از دست دادن، بر آشفتن