دیکشنری فارسی

unite (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/yōō nīt´/vt., vi.

● متحد کردن یا شدن، به هم پیوستن، یکی کردن یا شدن، هم پیوند کردن یا شدن، یگانستن

he united the people and led them to victory

او مردم را متحد کرد و به پیروزی رساند.

if the two parties unite they will become much stronger

اگر آن دو حزب یکی بشوند بسیار نیرومندتر خواهند شد.

the danger of famine united the people

خطر قحطی مردم را متحد کرد.

● ازدواج کردن، وصلت کردن، به عقد هم درآوردن یا در آمدن

● همگام شدن، متفقا عمل کردن

● متصل کردن یا شدن، وصل کردن یا شدن، جفت شدن یا کردن، همبسته کردن یا شدن

particles which unite to form new compounds

ذراتی که به هم می‌پیوندند و ترکیبات جدیدی را به وجود می‌آورند

to unite bricks with mortar

آجرها را با ملاط به هم متصل کردن

a dirt road that unites a farm road with the main highway

جاده‌ی خاکی که راه روستایی را به شاهراه اصلی وصل می‌کند

● به هم پیوستن

clouds of smoke that unite river fog to form smog

توده‌های دود که به مه‌رودخانه می‌پیوندد و تشکیل دود مه را می‌دهد

● جوش خوردن

the broken bones of a child unite easily

استخوان‌های شکسته‌ی یک کودک به آسانی جوش می‌خورند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن