دیکشنری فارسی

unmake

معنی فارسی

به حالت پيشين درآوردن، واساختن

خراب کردن، ويران کردن

خلع مقام يا درجه کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/-māk´/vt.

● به حالت پیشین درآوردن، واساختن

● خراب کردن، ویران کردن

● خلع مقام یا درجه کردن

ریشه و کاربرد

ریشه

From the prefix 'un-' meaning 'not' + 'make'.

مثال

  • I will unmake the bed.
  • They can unmake the decision.
  • You should unmake your previous statement.

ترکیب‌های رایج

Unmake a bed Unmake a decision Unmake a policy

تعریف انگلیسی

verb
  1. deprive of certain characteristics “Somebody ----s something”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن