unmake
معنی فارسی
به حالت پيشين درآوردن، واساختن
خراب کردن، ويران کردن
خلع مقام يا درجه کردن
معنی کامل و مثالها
/-māk´/vt.
● به حالت پیشین درآوردن، واساختن
● خراب کردن، ویران کردن
● خلع مقام یا درجه کردن
ریشه و کاربرد
ریشه
From the prefix 'un-' meaning 'not' + 'make'.
مثال
- I will unmake the bed.
- They can unmake the decision.
- You should unmake your previous statement.
ترکیبهای رایج
Unmake a bed Unmake a decision Unmake a policy
تعریف انگلیسی
verb
- deprive of certain characteristics “Somebody ----s something”