unyoked
معنی فارسی
از زير يوغ دراوردن ، ياز کردن ، رها کردن ،
دست از کار کشيدن
مترادفها
adjective
1. Not yoked.
2. Unrestrained, loose, licentious.
از زير يوغ دراوردن ، ياز کردن ، رها کردن ،
دست از کار کشيدن
adjective
1. Not yoked.
2. Unrestrained, loose, licentious.
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن