دیکشنری فارسی

utterance (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/ut´ǝr ǝns/n.

● گفتن، بیان

● طرز گفتن، قدرت بیان، سخنوری

a man who had no gift of utterance

مردی که از سخنوری بی‌بهره بود

● گفته، حرف، سخن

his public utterances did not match his private deeds

حرف‌های او در ملا عام با اعمال او در خلوت جور در نمی‌آمد.

his final utterance

آخرین گفته‌ی او

* give utterance to

بر زبان آوردن، بیان کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن