verge (1)
معنی کامل و مثالها
/vu_rj/n., vi.
● لبه، حاشیه، کناره، مرز، فرآویز، پرک، آستانه
the verge of the sea
کنارهی دریا
on the verge of annihilation
در آستانهی نابودی
the verge of the forest
حاشیهی جنگل
● (انگلیس) مرز چمنی، حاشیهی پوشیده از علف (جاده و غیره)، کنار جاده
● (به ویژه گرد) دیواره، حصار، حد
● محوطه
● (ساعت) محور چرخ
● (نشان اقتدار یا منصب) عصا، چوبدستی، درفش
● در مرز (یا آستانه و غیرهی) چیزی بودن، نزدیک بودن (به)
the street that verges on the park
خیابانی که در مرز پارک قرار دارد
a courage that verges on foolhardiness
شجاعتی که بیشتر به بیکلگی میماند
she is verging on old age
او در آستانهی پیری است.