دیکشنری فارسی

verge (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/vu_rj/n., vi.

● لبه، حاشیه، کناره، مرز، فرآویز، پرک، آستانه

the verge of the sea

کناره‌ی دریا

on the verge of annihilation

در آستانه‌ی نابودی

the verge of the forest

حاشیه‌ی جنگل

● (انگلیس) مرز چمنی، حاشیه‌ی پوشیده از علف (جاده و غیره)، کنار جاده

● (به ویژه گرد) دیواره، حصار، حد

● محوطه

● (ساعت) محور چرخ

● (نشان اقتدار یا منصب) عصا، چوبدستی، درفش

● در مرز (یا آستانه و غیره‌ی) چیزی بودن، نزدیک بودن (به)

the street that verges on the park

خیابانی که در مرز پارک قرار دارد

a courage that verges on foolhardiness

شجاعتی که بیشتر به بی‌کلگی می‌ماند

she is verging on old age

او در آستانه‌ی پیری است.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن