دیکشنری فارسی

vice-chairman

معنی فارسی

ناب رئيس

معنی کامل و مثال‌ها

/vīs´cher´mǝn/n.,pl.

معاون رییس، یارسالار، دستیار فرنشین، فرنشین‌یار

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن