دیکشنری فارسی

wag (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/wag/n., vt., vi.

● (چیزی را که یک سرش به جایی وصل است) تکان دادن، به حرکت در آوردن، جنباندن، جم خوردن، لقاندن، لقیدن

upon seeing his master, the dog began wagging its tail

با دیدن صاحبش، سگ شروع کرد به دم تکان دادن.

she wagged her finger at me angrily

با خشم انگشتش را به سوی من تکان داد.

● یاوه گویی کردن، زبان درازی کردن، پرحرفی کردن، ور زدن

his tongue wags incessantly

بلاانقطاع یاوه گویی می‌کند.

● رجوع شود به: waddle

● تکان، حرکت (به پس و پیش)، جنبش، جم

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن