war (1)
معنی کامل و مثالها
/wôr/n., adj., vi.
● جنگ، حرب
during the second world war
طی جنگ جهانی دوم
atomic war
جنگ اتمی
civil wars
جنگهای داخلی
● پیکار، مبارزه
the war against poverty
پیکار بافقر
price war
مبارزه سر قیمت
● (قدیمی) نبرد، رزم
● عملیات نظامی، رزمآرایی، علم جنگ
● جنگیدن، جنگ کردن، آفندیدن
finally the warring nations got tired
بالاخره ملتهای محارب خسته شدند.
● مبارزه کردن، پیکار کردن
all his life he warred against injustice
تمام عمرش با بی عدالتی مبارزه کرد.
* at war
در جنگ، در حال محاربه
the two countries were at war for many years
آن دو کشور سالها (باهم) در جنگ بودند.
* declare war
اعلام جنگ دادن
* go to war
1- جنگیدن، جنگ کردن 2- دست به جنگ زدن 3- به جنگ رفتن
* wage war on (or against)
مصاف دادن، جنگیدن، پیکار کردن