دیکشنری فارسی

war (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/wôr/n., adj., vi.

● جنگ، حرب

during the second world war

طی جنگ جهانی دوم

atomic war

جنگ اتمی

civil wars

جنگ‌های داخلی

● پیکار، مبارزه

the war against poverty

پیکار بافقر

price war

مبارزه سر قیمت

● (قدیمی) نبرد، رزم

● عملیات نظامی، رزم‌آرایی، علم جنگ

● جنگیدن، جنگ کردن، آفندیدن

finally the warring nations got tired

بالاخره ملت‌های محارب خسته شدند.

● مبارزه کردن، پیکار کردن

all his life he warred against injustice

تمام عمرش با بی عدالتی مبارزه کرد.

* at war

در جنگ، در حال محاربه

the two countries were at war for many years

آن دو کشور سال‌ها (باهم) در جنگ بودند.

* declare war

اعلام جنگ دادن

* go to war

1- جنگیدن، جنگ کردن 2- دست به جنگ زدن 3- به جنگ رفتن

* wage war on (or against)

مصاف دادن، جنگیدن، پیکار کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن