دیکشنری فارسی

wax (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/waks/n., vt., adj.

● موم

honey wax

موم عسل

● هر چیز موم مانند، پارافین، واکس

floor wax

واکس کف اتاق

● رجوع شود به: sealing wax

● (گوش) چرک، ریم

earwax

چرک گوش

● انگم، صمغ، ژد

● (قدیمی) صفحه‌ی گرامافون

to put on wax

صفحه (ی چیزی را) پر کردن

● واکس زدن (کف اتاق یا مبل و غیره را)، برق انداختن، براق کردن، جلا دادن، موم زدن

he waxes his mustache

او سبیل خود را با موم چرب می‌کند.

to wax the floor

کف اتاق را جلا دادن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن