دیکشنری فارسی

wax (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/waks/vi.

● (ماه) رو به بدر رفتن (در برابر: رو به محاق رفتن wane)

● بزرگ شدن، (نیرو یا شدت یا مقدار و غیره) زیاد شدن، افزایش یافتن

that country's power waxed

قدرت آن کشور زیاد شد.

his anger waxed

خشمش رو به فزونی گذاشت.

● شدن

she ate a lot and waxed fatter

او خیلی خورد و چاق‌تر شد.

to wax angry

عصبانی شدن

● (نادر) سخن گفتن، حرف زدن

Ghodsi waxed on and on about his son's intelligence

قدسی مدت‌ها درباره‌ی هوش پسرش سخن سر داد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن