wax (2)
معنی کامل و مثالها
/waks/vi.
● (ماه) رو به بدر رفتن (در برابر: رو به محاق رفتن wane)
● بزرگ شدن، (نیرو یا شدت یا مقدار و غیره) زیاد شدن، افزایش یافتن
that country's power waxed
قدرت آن کشور زیاد شد.
his anger waxed
خشمش رو به فزونی گذاشت.
● شدن
she ate a lot and waxed fatter
او خیلی خورد و چاقتر شد.
to wax angry
عصبانی شدن
● (نادر) سخن گفتن، حرف زدن
Ghodsi waxed on and on about his son's intelligence
قدسی مدتها دربارهی هوش پسرش سخن سر داد.