wear (1)
معنی کامل و مثالها
/wer/n., vt., vi.
● پوشیدن، در بر کردن، (به) تن کردن
she wore a black dress
پیراهن سیاه پوشیده بود.
wear your overcoat!
پالتو خود را بپوش!
to wear shoes
کفش پوشیدن
● (کلاه) سر گذاشتن
he was wearing a red hat
کلاهی قرمز بر سر داشت.
● (عینک و غیره) گذاشتن، زدن
Abbas was wearing dark glasses
عباس عینک تیره زده بود.
● (نقاب و غیره) بر چهره داشتن، داشتن
to wear dentures
دندان مصنوعی داشتن
to wear a veil
روبند بر چهره داشتن
to wear a mask
نقاب داشتن
● (بزک یا توالت) کردن
to wear no makeup
بزک نکردن
● (مدال یا عنوان قهرمانی و غیره) زدن، داشتن
Ahmad wears the heavyweight crown
احمد مقام قهرمانی سنگین وزن را دارد.
the officer was wearing his medals
افسر نشانهای خود را زده بود.
Pari was wearing a gold necklace
پری یک گردنبند طلا زده بود.
● (لبخند یا حالت یا قیافه و غیره) داشتن، به لب داشتن
Homa wore a broad smile
هما لبخند گشادهای بر لب داشت.
Reza was wearing an air of gloom
(قیافهی) رضا حالت غمگینی به خود گرفته بود.
to wear along beard
ریش بلند داشتن
Dervishes wore their hair long
موی سر درویشها بلند بود.
● (معمولا با: away) ساییده شدن، مستعمل شدن، کهنه شدن، سودن
all my teeth were worn away...
مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود...
the passage of time has worn away the writings on the stone
گذشت زمان نوشتههای روی سنگ را ساییده است.
too much traffic wore a hole in the rug
رفت و آمد زیاد فرش را سوراخ کرد.
my shoes were beginning to wear
کفشهایم داشتند کهنه میشدند.
● خسته کردن، فرسودن
the strain of the war had been wearing them
فشار جنگ آنها را فرسوده کرده بود.
● دوام داشتن، کار کردن
this dress material will wear for years
این پارچهی پیراهنی سالها دوام خواهد داشت.
● (معمولا با: off یا out یا away یا on) به پایان رسیدن، تمام شدن، سپری شدن، از بین رفتن، گذشتن
his patience was wearing away
صبرش داشت تمام میشد.
the effect of this drug wears off soon
اثر این دارو زود از بین میرود.
it grew colder as the day wore on
با گذشت روز هوا سردتر شد.
● (دستکش و غیره) دست کردن
Hossein was wearing leather gloves
حسین دستکش چرمی دست کرده بود.
● عمل پوشیدن
clothes for everyday wear
لباس معمولی، لباس برای هر روز پوشیدن
● پوشاک، جامه، لباس
children's wear
پوشاک کودکان
sportswear
لباس ورزش
● فرسودگی، کهنه شدگی، ساییدگی، کهنگی
● دوام
there is still a lot of wear left in these tires
این تایرها خیلی بیش از این کار خواهند کرد.
● پوشش
* wear down
1- کهنه کردن یا شدن (در اثر پوشیدن)، فرسودن، ساییدن، ساییده شدن 2- خسته کردن 3- (با اصرار و ابرام) وادار کردن
* wear off
1- (به تدریج) کم شدن 2- زدوده شدن، پاک شدن، زائل شدن
* wear out
1- (در اثر پوشیدن یا استعمال) بیفایده کردن، بیاثر کردن یا شدن 2- (کمکم) مصرف شدن، تحلیل رفتن 3- خسته کردن یا شدن
* wear the pants
(عامیانه) رئیس خانواده بودن، (در خانواده) تصمیمگیری را به عهده داشتن