weld (1)
معنی کامل و مثالها
/weld/vt., vi., n.
● (بهویژه فلز یا پلاستیک) جوش دادن، جوشکاری کردن، لحیم کردن
iron welds easily
آهن به آسانی جوشکاری میشود.
we welded the two rods together
ما آن دو میله را به هم جوش دادیم.
welded pipes
لولههای جوشکاری شده
● (مجازی) متحد کردن، پیوند دادن، یگانگی ایجاد کردن
to weld a group of warring tribes into a unified nation
دستهای از قبایل جنگجو را به ملتی متحد تبدیل کردن
Hassan's kindness welded his wife to him for ever
مهربانی حسن زنش را برای همیشه با او همبسته کرد.
● جوش خوردن، (به هم) پیوستن
alloys that weld at different heats
آلیاژهایی که در حرارتهای مختلف به هم جوش میخورند
● جوشکاری، لحیمکاری، جوش
● محل جوشکاری شده، جای جوش