دیکشنری فارسی

weld (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/weld/vt., vi., n.

● (به‌ویژه فلز یا پلاستیک) جوش دادن، جوشکاری کردن، لحیم کردن

iron welds easily

آهن به آسانی جوشکاری می‌شود.

we welded the two rods together

ما آن دو میله را به هم جوش دادیم.

welded pipes

لوله‌های جوشکاری شده

● (مجازی) متحد کردن، پیوند دادن، یگانگی ایجاد کردن

to weld a group of warring tribes into a unified nation

دسته‌ای از قبایل جنگجو را به ملتی متحد تبدیل کردن

Hassan's kindness welded his wife to him for ever

مهربانی حسن زنش را برای همیشه با او همبسته کرد.

● جوش خوردن، (به هم) پیوستن

alloys that weld at different heats

آلیاژهایی که در حرارت‌های مختلف به هم جوش می‌خورند

● جوشکاری، لحیم‌کاری، جوش

● محل جوشکاری شده، جای جوش

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن