دیکشنری فارسی

well (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/wel/adj., interj., adv.

● خوب، نیک، هژیر، وشت

the motor runs well

موتور خوب کار می‌کند.

the work is going well

کار خوب پیش می‌رود.

treat them well

با آنها خوش رفتاری کن (خوب رفتار کن).

to live well

خوب (یا در رفاه) زندگی کردن

I know him well

خوب او را می‌شناسم.

● بجا، مناسب، درخور

what you said was spoken well

هر چه گفتید بجا بود.

● به حق، با دلیل، موجه

you may well ask why

جا دارد که علت را بپرسید.

● بسیار، خیلی، بسی، کاملا

well advanced

خیلی پیشرفته

stir well before cooking

قبل از پختن خوب به هم بزنید.

● (باهایفن) خوب -، خوش -، پر-

well-educated

(خوب) تحصیل کرده

a well-paying job

شغل پر درآمد (با حقوق مکفی)

well-worn shoes

کفش‌های کاملا کهنه

● سالم، تندرست

she is quite well

حال او کاملا خوب است.

● (حرف ندا) خب، خیلی خوب، به‌به

● احتمالا

* as well

هم، همچنین، همین‌طور، بعلاوه

he may come as well

او هم می‌تواند بیاید.

* as well as

بعلاوه، اضافه‌بر، همچنین

this is my house as well as my office

اینجا خانه‌ی من است و همچنین محل کارم.

* do well

1- موفق بودن، کامیاب بودن 2- (بیمار) رو به بهبود بودن

Ramin is doing well at school

رامین در مدرسه موفق است.

the patient is doing well

حال بیمار خوب است.

* do well for oneself

(در کار و کاسبی) موفق بودن، کار و بار خوب داشتن

* get well

(بیمار) خوب شدن، سالم شدن

* leave well (enough) alone

سری که درد نمی‌کند دستمال نبند

* wish someone well

برای کسی آرزوی کامیابی کردن، خیر کسی را خواستن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن