well (2)
معنی کامل و مثالها
/wel/adj., interj., adv.
● خوب، نیک، هژیر، وشت
the motor runs well
موتور خوب کار میکند.
the work is going well
کار خوب پیش میرود.
treat them well
با آنها خوش رفتاری کن (خوب رفتار کن).
to live well
خوب (یا در رفاه) زندگی کردن
I know him well
خوب او را میشناسم.
● بجا، مناسب، درخور
what you said was spoken well
هر چه گفتید بجا بود.
● به حق، با دلیل، موجه
you may well ask why
جا دارد که علت را بپرسید.
● بسیار، خیلی، بسی، کاملا
well advanced
خیلی پیشرفته
stir well before cooking
قبل از پختن خوب به هم بزنید.
● (باهایفن) خوب -، خوش -، پر-
well-educated
(خوب) تحصیل کرده
a well-paying job
شغل پر درآمد (با حقوق مکفی)
well-worn shoes
کفشهای کاملا کهنه
● سالم، تندرست
she is quite well
حال او کاملا خوب است.
● (حرف ندا) خب، خیلی خوب، بهبه
● احتمالا
* as well
هم، همچنین، همینطور، بعلاوه
he may come as well
او هم میتواند بیاید.
* as well as
بعلاوه، اضافهبر، همچنین
this is my house as well as my office
اینجا خانهی من است و همچنین محل کارم.
* do well
1- موفق بودن، کامیاب بودن 2- (بیمار) رو به بهبود بودن
Ramin is doing well at school
رامین در مدرسه موفق است.
the patient is doing well
حال بیمار خوب است.
* do well for oneself
(در کار و کاسبی) موفق بودن، کار و بار خوب داشتن
* get well
(بیمار) خوب شدن، سالم شدن
* leave well (enough) alone
سری که درد نمیکند دستمال نبند
* wish someone well
برای کسی آرزوی کامیابی کردن، خیر کسی را خواستن