دیکشنری فارسی

whipper

معنی فارسی

همدست شکارچي که تازي ها رابا شلا ق ميراند،

اسب عقب مانده ، ناصح ، ناظم پارلماني.

معنی کامل و مثال‌ها

/hwip´ǝr/n.

● شلاق‌زننده، تازیانه‌زن

● دستگاه زدن خامه یا تخم‌مرغ و غیره

ریشه و کاربرد

ریشه

From whip +‎ -er

مثال

  • The whipper was ready for the horse race.
  • He is one of the best whippers in the team.
  • The whipper had to be careful not to harm the animals.

ترکیب‌های رایج

Best whipper Whipper in the team Train the whipper

تعریف انگلیسی

noun
  1. a person who administers punishment by wielding a switch or whip

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن