whistel معنی فارسی سوت سوت سوتک شاه فوت شاه فوتک گلو ناي واژههای دیگر با معنی «سوت» whistler سوت زن، فلوت زن، سوت whistle سوت زدن، صفير زدن، سوت کشيدن sibilation سوت زني، صفير، تلفظ سفيري buzzer سوت بخار، صداي زنگ برقي steam whistle سوت بخار، سوت ماشين sibilance صداي سوت، صفير kazoo سوت سوتک، کازو prolong blast سوت بلند referee's whistle سوت داور hooter سوت ماشين، سوت بخار