دیکشنری فارسی

wince (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/wins/n., vi.

● (از درد یا شرم یا ترس و غیره - معمولا همراه با قیافه درهم کشیدن) جا خوردن، یکه خوردن، (خود را) عقب کشیدن، از جا جستن، چندش گرفتن

when I touched his broken foot, he winced

وقتی که دست به پای شکسته‌اش زدم خود را عقب کشید.

the sight of the cadaver made her wince

از دیدن آن نعش یکه خورد.

● چهره در هم کشیدن، (قیافه‌ی کسی) تو هم رفتن

● تکان، جهش، یکه، چندش

● اخم، چهره در هم کشی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن