wind (1)
معنی کامل و مثالها
/wīnd/n., vt., vi.
● کوک کردن، کوک شدن
to wind a watch
ساعت را کوک کردن
a watch that winds easily
ساعتی که به سهولت کوک میشود
● چرخاندن، گرداندن
to wind a crank
هندل را چرخاندن
● (ریسمان یا سیم و غیره را دور خود پیچاندن) گلوله کردن، پیچیدن
Turan Khanom wound the yarn into a ball
توران خانم ریسمان را پیچید و به صورت گوی درآورد.
● (دور چیزی) پیچیدن، کلاف کردن، حلقه کردن
she is winding the bandage on her finger
او دارد نوار زخمبندی را دور دستش میپیچد.
to wind a spool with thread
دور قرقره نخ پیچیدن
I wound my arms around my child's neck
بازوانم را دور گردن فرزندم حلقه کردم.
● مسیر پیچاپیچ داشتن ( یا طی کردن)، مارپیچ بردن یا رفتن
the infantry was slowly winding its way down the mountain
پیادهنظام مسیر مارپیچی را به سوی پایین کوه به آهستگی طی میکرد.
a winding staircase
پلکان مارپیچ
the cave winds deep into the mountain
غار بطور مارپیچ به درون کوه میرود.
● (در چیزی) وارد کردن، درآمیختن، در هم بافتن، (کاشانی) پنگاندن، تعبیه کردن
he winds his prejudices through all his writings
او پیشداوریهای خود را در همهی نوشتههایش وارد میکند.
● (معمولا با: up - با چرخ چاه یا جرثقیل و غیره) بالا کشیدن، بالا بردن، بلند کردن
to wind up a bucket from a well
سطل را از چاه بالا کشیدن
● چپ راست رفتن، انحنا داشتن، قوس زدن، پیچ خوردن، پیچیدن، پیچ و خم داشتن
here the road winds to the left
در اینجا جاده به سمت چپ میپیچد.
a winding road
راه پر پیچ و خم
● (برای گمراه کردن تعقیب کنندگان) از همان راه آمده بازگشتن
● (رفتار یا سخن یا استدلال) رندی کردن، مغلطه کردن، دغاکاری کردن، دوز و کلک زدن، دغلکاری کردن
● (دور چیزی) حلقه زدن
the snake wound itself around the tree
مار خودش را دور درخت حلقه کرد.
● (چوب) تاب برداشتن، ناصاف شدن
● (ساعت) عمل کوک کردن، کوک
● چرخش، پیچ، دور، گردش
● خمش، کژی، انحنا، قوس، پیچاپیچی
* wind down
1- پایان دادن، خاتمه دادن
Homa wound the thread off the bobbin
همان نخ را از دور ماسوره باز کرد.
2- پایان یافتن، به اتمام رسیدن 3- آرام شدن، غنودن
* wind off
(هر چیز پیچیده شده دور چیزی را) باز کردن، واپیچاندن
* wind up
1- (پیچاندن و) به صورت گوی درآوردن، گلوله کردن 2- درهم بافتن، درهم گوراندن، درهم گیر انداختن، همبسته کردن یا بودن 3- بهپایان رسیدن یا رساندن، خاتمه یافتن، خاتمه دادن
he wound up the meeting with a short speech
جلسه را با یک نطق کوتاه به پایان رساند.
4- عصبی کردن، هیجانزده کردن