دیکشنری فارسی

wind (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/wind/n., vt., adj.

● باد

north wind

باد شمال

the wind is blowing in from Kharazm

باد از جانب خوارزم می‌وزد.

a cold wind

یک باد سرد

● تندباد، توفان

● (به‌ویژه شکار) بو، رد بو، اثر بو

to lose the wind of the deer

رد بوی آهو را گم کردن

● (مجازی) هوا، جو، افواه

the news is in the wind

خبر در افواه شایع است

● نفس

to catch one's wind

نفس تازه کردن

his kick knocked the wind out of me

لگد او نفس مرا برید.

● حرف چرند، اراجیف، یاوه‌سرایی، چرندیات، لاطایلات، بادهوا

his words are mere wind; we will not surrender

حرف‌های او چیزی جز باد هوا نیست‌; ما تسلیم نخواهیم شد.

● چاخان، قمپز، مبالغه، باد و فیس، (باد) غرور

he is rich and full of wind

او پولدار و پر باد و فیس است.

● باد شکم، گاز معده، گوز، چس، نفخ، ضرطه، تیز

● (معمولا جمع) سازهای بادی (wind instrument هم می‌گویند)، نوازندگان سازهای بادی، وابسته به سازهای بادی

the wind section of the orchestra

بخش سازهای بادی ارکستر

● در معرض هوا قرار دادن، در باد قرار دادن، هوا دادن، بادخور کردن

● (در هوا) خشکاندن

● دنبال بوی شکار رفتن، رد بو را گرفتن

a hound can wind a rabbit from far away

یک سگ تازی می‌تواند از راه دور رد بوی یک خرگوش را بگیرد.

● از نفس انداختن، از نفس افتادن

to be winded by a long run

با دویدن زیاد از نفس افتادن

to wind a horse

اسب را از نفس انداختن

● (به‌ویژه اسب - برای نفس تازه کردن) استراحت دادن

* before the wind

(کشتی) هم‌مسیر باد، همراه بادی که از عقب کشتی می‌وزد، جلو باد

* between wind and water

در معرض خطر، پا در هوا، در وضع بد

* break wind

گوزیدن، چسیدن، گوز دادن، ضرطه دادن

* cast to the wind

برباد دادن

* get (or have) one's wind up

عصبی شدن یا بودن، دستپاچه شدن یا کردن، دلهره داشتن

* get (or have) wind of

مطلع شدن، بو بردن، کاشف به عمل آوردن

if the enemy gets any wind of this plan, we are finished

اگر دشمن هرگونه اطلاعی از این نقشه به دست آورد کار ما تمام است.

* how the wind blows (or lies)

چگونگی افکار عمومی وضع کلی، اوضاع و احوال

* in the teeth of the wind (or in the wind's eye)

درست در جهت مخالف باد

* in the wind

در شرف وقوع، در حال روی دادن

great events are in the wind

رویدادهای بزرگی در شرف وقوع هستند.

* into the wind

در جهت وزش باد، همسوی باد

* off the wind

(در حالی که) باد از عقب (کشتی و غیره) می‌وزد، پشت به باد

* on the wind

تقریبا در جهت وزش باد

* sail close to the wind

1- (کشتی) در جهت باد حرکت کردن 2- صرفه‌جویی کردن

* take the wind out of someone's sails

1- خیط کردن، باد غرور کسی را خالی کردن 2- دلزده کردن، دلسرد کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن