دیکشنری فارسی

wise (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/wīz/adj.

● خردمند، باخرد، عاقل، پرعقل، باتدبیر

a wise old woman

پیرزن خردمند

● خردمندانه، بخردانه، عاقلانه، صلاح، مدبرانه، هوشمندانه

a wise saying

گفته‌ی خردمندانه

wise action

عمل عاقلانه

it is not wise to go there

صلاح نیست که آنجا بروی

● فرزانه، آگاه، فرزان، مطلع، هشیار

wise in the ways of the world

آگاه به روال زندگی

● دانشمند، دانا، حکیم، هوشنگ

● زرنگ، رند، پرذکاوت، ذکی، زیرک

● (محلی) دانا در سحر و جادو

● (امریکا - خودمانی) گستاخ، غره، از خودراضی، پررو

* be (or get) wise to

(امریکا ـ خودمانی) آگاه شدن یا بودن، کاشف به عمل آوردن، پی‌بردن

* be wise after the event

(قادر به پیش‌بینی چیزی نبودن ولی) پس از روی دادن آن اظهار فضل کردن

* get wise

(امریکا ـ خودمانی) 1- پی‌بردن، آگاه شدن 2- پررو شدن، گستاخ شدن

* none the wiser

دارای همان اطلاعات پیشین (نه بیشتر)

I listened to his explanations, but I was none the wiser

به توضیحات او گوش دادم ولی چیز تازه‌ای دستگیرم نشد.

* put (somebody) wise to (something)

(امریکا ـ خودمانی) چیزی را به کسی خبر دادن، آگاه کردن

* wise as an owl

بسیار عاقل

* wise up

(امریکا ـ خودمانی) آگاه کردن یا شدن، پی‌بردن، هشیار کردن یا شدن

he must wise up to the fact that his behavior is offensive

او باید به این حقیقت واقف بشود که رفتارش زننده است.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن