دیکشنری فارسی

wit (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/wit/n.

● (جمع) شعور، فهم، اندریافت، سرعت انتقال، هوش، ذکاوت

he doesn't have enough wit to understand

آن قدر فهم ندارد که این نکته را درک کند.

● (دراصل) مغز، فکر

inside the wit of a slow Neanderthal

در درون مغز یک نئاندرتال کم هوش

● عقل (در برابر دیوانگی)

his wife has lost her wit

زنش عقل خود را از دست داده است.

you scared me out of my wits

مرا جوری ترساندی که عقل از سرم پرید.

● زیرکی، هشیاری، درست اندیشی، داشتن عقل سلیم، سرعت انتقال

● (قدیمی) منطق، استدلال

● آدم خوش‌طبع و بذله‌گو، شوخ‌طبع

● (سخن و نگارش) لطافت طبع، شوخ طبعی، بذله‌گویی، لطیفه‌گویی، شیرین‌سخنی

the wit of John Donne or the majesty of Marlowe's rhyme?

لطافت طبع جان دان یا جلال اشعار مارلو؟

* at one's wit's end

درمانده، سرگشته، اندروا، حیران، سردرگم، در مرز دیوانگی

I am at my wit's end worrying how to pay my debts

نگرانی اینکه چگونه قرض‌های خود را خواهم داد دارد مرا دیوانه می‌کند.

* keep (or have) one's wit about one

(در مواقع اضطرار) عقل و خونسردی خود را حفظ کردن، مشاعر خود را از دست ندادن

* live by one's wits

با کلک و بامبول امرار معاش کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن