worth (1)
معنی کامل و مثالها
/wu_rth/n., adj.
● ارزش، ارج، اخش، والایی
your friendship is of great worth to me
دوستی تو برای من بسیار ارزش دارد.
this contract is not worth the paper it is written on
این قرارداد ارزش کاغذی را که روی آن نوشته شده است، ندارد.
ideas worth fighting for
عقایدی که ارزش جنگیدن را دارند
the worth of a Canadian dollar
ارزش یک دلار کانادا
● (با فعل -ing دار) ارزش (داشتن)، ارزشمند (بودن)، قابل (بودن)
this book is worth reading
این کتاب ارزش خواندن را دارد.
a suggestion that is worth considering
پیشنهادی که قابل ملاحظه است
● به ارزش، بهقیمت، به بهای، (با فعل to be) ارزیدن
a hat that is worth $50
کلاهی که 50 دلار میارزد
● دارای، به ثروت، به دارایی، دارایی، ثروت، مال
his personal wealth is huge
ثروت شخصی او بسیار زیاد است.
a man worth half of million
مردی که نیم میلیون دارایی دارد
● قیمت، بها، اجرت
to estimate the worth of a gold watch
قیمت یک ساعت طلا را تخمین زدن
● مقدار، میزان، اندازه، بهاندازهی
a dollar's worth of apples
سیب به اندازهی یک دلار
an hour's worth of hard work
به اندازهی یک ساعت کار سخت
* for all one's worth
(خودمانی) با تمام قوا، با همهی انرژی یا نیرو
I chased the thief for all I was worth
با تمام نیرویم آن دزد را تعقیب کردم.
* for what it's worth
به هرچه که بیارزد، به هر بهایی، به هر قیمتی
and this is my opinion, for what it's worth
و این نظر بنده است، تا چه قدر ارزش داشته باشد.
* not worth a damn (or a straw etc.)
کاملا بیارزش
this radio is not worth a straw
این رادیو یک پشیز هم نمیارزد (به کفر ابلیس نمیارزد).
* put in one's two cent's worth
نظر خود را ابراز کردن، عقیدهی خود را گفتن
* worth one's salt
مستحق حقوق و مزایایی که میگیرد، زبده، کارآمد
any teacher worth his salt knows that
هر معلم واقعی آن (چیز) را میداند.
* worth one's (or its) weight in gold
بسیار پرارزش
in an emergency a good car is worth its weight in gold
در مواقع اضطراری یک اتومبیل خوب ارزش طلا را دارد.
* worth one's while
سودمند، قابل صرف وقت
it isn't worth my while to go to that meeting
رفتن به آن جلسه برای من صرف نمیکند.