دیکشنری فارسی

wound (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/wōōnd/n., vt., vi.

● زخم، جراحت، ریشی، ولانه

a deep wound

یک زخم عمیق

a bullet wound

زخم گلوله

● (پوست درخت و غیره) زخم، بریدگی، صدمه

● جریحه

● زخم کردن یا زدن، زخمی کردن یا شدن، ریش شدن، افگار شدن یا کردن

he was wounded in the war

در جنگ زخمی شد.

a wounded soldier

یک سرباز زخمی

● (مجازی) جریحه‌دار کردن، دلریش کردن، صدمه زدن، آسیب رساندن

his pride was wounded

غرور او جریحه‌دار شد.

his reputation was badly wounded

شهرت او سخت آسیب دید.

* the wounded

زخمی‌ها، مصدومین

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن