دیکشنری فارسی

wrinkle (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/riŋ´kǝl/n., vt., vi.

● چروک، چین، کیس، انجوخ، آژنگ، سگرمه، چین و چروک

the wrinkles on my forehead

چین و چروک‌های پیشانی من

iron the wrinkles off your dress

چروک‌های پیراهن خود را با اطو برطرف کن.

● پستی و بلندی، ناصافی، موج، شیار، ناهمواری

a slight wrinkle on the surface of the ice

یک ناصافی خفیف بر سطح یخ

● چین انداختن، چروکاندن، چروکیده کردن، آژنگ‌دار کردن، چروک کردن، چروک افتادن

an old man's wrinkled face

چهره‌ی چروکیده‌ی یک پیرمرد

a wrinkled skirt

دامن چروکیده

to wrinkle one's brow

ابروی خود را چین انداختن (درهم کشیدن)

● اشاره‌ی مفید، پیشنهاد مفید، راهنمایی

thank you for the wrinkle about writing that note

از راهنمایی شما درباره‌ی نوشتن آن یادداشت متشکرم.

● نوآوری، ابتکار، روش جدید

a new wrinkle whereby smoke is refined

روش تازه‌ای که توسط آن دود پالایش می‌شود.

● چروک شدن، چین افتادن، آژنگ‌دار شدن، چروک افتادن

cloth that wrinkles easily

پارچه‌ای که زود چروک می‌شود

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن