wrinkle (1)
معنی کامل و مثالها
/riŋ´kǝl/n., vt., vi.
● چروک، چین، کیس، انجوخ، آژنگ، سگرمه، چین و چروک
the wrinkles on my forehead
چین و چروکهای پیشانی من
iron the wrinkles off your dress
چروکهای پیراهن خود را با اطو برطرف کن.
● پستی و بلندی، ناصافی، موج، شیار، ناهمواری
a slight wrinkle on the surface of the ice
یک ناصافی خفیف بر سطح یخ
● چین انداختن، چروکاندن، چروکیده کردن، آژنگدار کردن، چروک کردن، چروک افتادن
an old man's wrinkled face
چهرهی چروکیدهی یک پیرمرد
a wrinkled skirt
دامن چروکیده
to wrinkle one's brow
ابروی خود را چین انداختن (درهم کشیدن)
● اشارهی مفید، پیشنهاد مفید، راهنمایی
thank you for the wrinkle about writing that note
از راهنمایی شما دربارهی نوشتن آن یادداشت متشکرم.
● نوآوری، ابتکار، روش جدید
a new wrinkle whereby smoke is refined
روش تازهای که توسط آن دود پالایش میشود.
● چروک شدن، چین افتادن، آژنگدار شدن، چروک افتادن
cloth that wrinkles easily
پارچهای که زود چروک میشود