ارتش
معنی انگلیسی
army
واژههای انگلیسی با این معنی
- armies ارتش، لشکر، گروه
- army ارتش، لشکر، گروه
- serviceman عضو ارتش، تعمير کار.، نظامي
- combined arms army ارتش مرکب، ارتش مختلط، ارتش متشکل از نيروهاي مرکب
- active army ارتش کادر، ارتش پيماني، ارتش کادر ثابت
- field army ارتش رزمي، ارتش صحرايي، ارتش (يکان)
- regular army ارتش منظم، ارتش کادر ثابت
- army group گروه ارتش
- standing army ارتش ثابت
- irregulars ارتش نامنظم، عده غير منظم
- army commander فرمانده ارتش، فرمانده نيروي زميني شرکت کننده در عمليات، فرمانده قسمت زميني
- army artillery توپخانه ارتش، توپخانه نيروي زميني
- general issue ملزومات ارتش، تدارکات عمومي ارتش
- army stores فروشگاه ارتش
- army corps سپاه هاي ارتش، سپاه هاي نيروي زميني
- jcs رئيس ستاد ارتش، رئيس ستاد مشترک
- brass hat افسر ارشد ارتش، شخص مهم، امير
- supreme commander's staff ستاد عالي ارتش، ستاد کل ارتش
- army general staff ستاد عمومي ارتش، ستاد نيروي زميني
- army beta test آزمون بتاي ارتش
- army troops يکانهاي رده ارتش، عده هاي ارتشي، يکانهاي نيروي زميني
- army alpha test آزمون آلفاي ارتش
- industrial reserve army ارتش ذخيره صنعتي
- vivandiere اغذيه فروش ارتش.