استقلال
معنی انگلیسی
autarky independence self-government sovereignty
واژههای انگلیسی با این معنی
- independence استقلال، ازادي، بي نيازي از ديگران
- indpendence استقلال، آزادي، اتکاء نفس
- indie مخفف: استقلال
- proclamation of independence اعلان استقلال
- autarky استقلال اقتصادي، بي نيازي اقتصادي
- data independence استقلال داده ها، ناوابستگي داده ها
- autonomy استقلال (داخلي)
- economic independence استقلال اقتصادي
- platform independence استقلال پايه اي
- individualism اصول استقلال تکي، ازرادي افراد در سياست و اقتصادخود پسندي
- nationalist طرفدار استقلال ملي، طرفدار مليت، ملت پرست
- individualist طرفدار استقلال تکي
- individualistic مبني بر استقلال تکي
- autonomist طرفدار استقلال داخلي، طرفدار خودمختاري.
- communalism حکومت بوسيله استقلال داخلي بخش ها
- congregationalism استقلال هرکليسا براي اداره کارهاي قضايي، وانتظامي خود
- communalist طرفدارحکومت بوسيله استقلال داخلي بخش ها
- communalistic مبني برحکومت بوسيله استقلال داخلي بخش ها
- philhellenism هواخواهي از يونانيان يا استقلال کشور ايشان
- freedom ازادي، استقلال، اختيار
- device independence مستقل از دستگاه، استقلال دستگاه
- autarchical بالياقت، داراي استقلال اقتصادي.
- autarkical بالياقت، داراي استقلال اقتصادي.
- particularism دلبستگي ويژه بيک حزب ياموضوع ياملت بخصوص، اصول دادن استقلال سياسي