اعمال معنی انگلیسی dispensation enforcement exercise exertion implementation use واژههای انگلیسی با این معنی exercising a right اعمال حق showing partial views اعمال نظر، اعمال نظر کردن exercising force اعمال زور exert اعمال کردن، بکاربردن، اوردن house keeping operation اعمال خانه داري non-serverign acts اعمال تصدي دولت preventative actions اعمال بازدارنده use one's influence اعمال نفوذ کردن penal servitude حبس با اعمال شاقه unfair trade practice اعمال تجاري نادرست، کار بازرگاني، نامنصفانه imposed deformation تغيير شکل اعمال شده applied magnetic field ميدان مغناطيسي اعمال شده embracery جرم اعمال نفوذ در دادگاه hard labor اعمال شاقه (براي زندانيان). wirepuller اهل پارتي بازي و اعمال نفوذ undue influence اعمال نفوذ ناروا (يا نا مشروع) embraceor کسيکه دردادگاه اعمال نفوذ ميکند embracer کسيکه دردادگاه اعمال نفوذ ميکند whiggery باورها و اعمال ليبرالها يا ويگها، ويگ گري head pessure فشار اعمال شده توسط يک سيال به سبب، ارتفاع ستون آن omnia pressumuntur solemniter اصل بر صحيح انجام شدن همه اعمال است take over bid پيشنهاد خريد سهام يک شرکت براي اعمال، کنترل، پيشنهاد خريد براي تحت کنترل درآوردن biotechnology ان قسمت از مباحث فني که مربوط به اعمال، قواعد زيست شناسي درانسان وماشين الا ت، است. corporate model نمايش يا شبيه سازي رياضي اعمال حسابداري، و خطوط راهنماي سياست مالي يک شرکت