اندام معنی انگلیسی division figure form frame member organ واژههای انگلیسی با این معنی limb اندام، عضو، دست ياپايابال mutilate بي اندام، بريدن، فلج کردن mutilative بي اندام، بريدن، فلج کردن limbless بي اندام، بيدست، بي پا memberless بي اندام، بي عضو dismemberment برش اندام، انفصال، تقسيم f. of uterus اندام رحم sense modality اندام حسي swimming bell اندام شنا golgy tendon organ اندام گلژي، اجسام گلژي effector اندام مجري svelte باريک اندام، خوش ترکيب، ظريف bodybuilding پرورش اندام، زيبايي اندام، ورزشهاي svelt باريک اندام، نازک، ظريف organology اندام شناسي، علم ساختمانهاي آلي electric organ اندام برقزن organ of Corty اندام کورتي phantom limb اندام خيالي plastisity اندام پذيري organotherapy اندام درماني terminal organ اندام پاياني lachrymals اندام هاي اشک، اندام هاي اشکي nectary اندام شهد ساز، نوش ساز end organ اندام انتهايي