جایگیر کردن معنی انگلیسی deploy station واژههای انگلیسی با این معنی infix فرو کردن، نشاندن، فرو نشاندن inculcate فرو کردن، جايگير ساختن، تلقين کردن indwell جا گرفتن (در) جايگير شدن، اشغال کردن، ساکن شدن graved کندن، نقش کردن، نشاندن