حادثه معنی انگلیسی adventure accident casualty circumstance episode event happening incident واژههای انگلیسی با این معنی accident حادثه، سانحه، اتفاق phenomenon حادثه، عارضه، اثر طبيعي wonderments حادثه، عارضه، اثر طبيعي phenomena حادثه، عارضه، عرض accide حادثه، سانحه، اتفاق phenomenal حادثه اي، عارضه اي، عرضي eventless بي حادثه، بي رويداد، بي سرگذشت uneventful بي حادثه، بدون رويداد مهم. fortuitous event حادثه قهري، حادثه جبري، حادثه تصادفي adventurism حادثه جويي، اقدام به کاري کردن. episode حادثه ضمني، داستان فرعي، فقره supervening event حادثه طاري accident reporting گزارش حادثه adventurer (شخص) حادثه جو، دل به دريا زن، مخاطره طلب accident-proof علت وقوع حادثه occupational accident حادثه در حين کار gentleman of fortune نجيب زاده حادثه جو. adventuress زن حادثه جو يا مخاطره طلب، زن جسور forcemajeure حادثه فوقالعاده يا غيرمترقبه، علت يا قوه غيرقابل مقاومت، (فرانسه) whats' up در رهگيري هوايي يعني علت حادثه را گزارش، کنيد يا وضع چطور است adventure سرگذشت، حادثه، ماجرا adventurousness سرگذشت، حادثه، ماجرا adventurist پر سرگذشت، پر حادثه، مخاطره آميز adventurous پر سرگذشت، پر حادثه، مخاطره آميز