حریف معنی انگلیسی adversary antagonist contestant rival opponent side واژههای انگلیسی با این معنی contender حريف، ستيزنده، هماورد downfield زمين حريف razzle dazzle فريفتن حريف sell a dummy فريفتن حريف swingman همه فن حريف playing the man بازي با حريف، بازي رواني (شطرنج) manage a person حريف کسي شدن gimmie پذيرش پات حريف jink فريب دادن حريف shut down شکست دادن حريف headlock قفل کردن سر حريف shut off بهم زدن نقشه حريف، کاستن سرعت پيش از رسيدن به پيچ head butt با سر به حريف زدن outplay بازي بهتر از حريف personal foul خطاي بدني به حريف takedown حريف را بر زمين زدن، خوارسازي، پست سازي loose ball foul خطا روي حريف بدون توپ play control foul خطا روي حريف بدون توپ shadowbox مشت بازي با حريف خيالي، مشتزني به هوا clothes line ضبه زدن و انداختن حريف pattern offense موضعگيري در برابر حريف go-behind به پشت حريف رفتن (کشتي)، رد شدن يک موج سوار از نفر ديگر backpedal عقب نشيني در مقابل حريف، عقب نشيني (بوکس) box out موضعگيري بين حريف و سبد