حل مسئله معنی انگلیسی answer solution واژههای انگلیسی با این معنی problem solving حل مسئله combinatorial explosion موقعيتي که به هنگام حل مسئله اتفاق، مي افتد، انفجار ترکيبي determinate problem مسئله ايي که يک يا چندراه حل معين دارد porism قضيه اي که از راه حل هاي بيشماربراي يک مسئله، نشان ميدهد، لغز رياضي mrclean حلال مشکلات، کار راه انداز، مسئله حل کن pacific settlement تسويه نزاع يا مسئله اي به صورت مسالمت، آميز، حل مسئله اي از طرق مسالمت آميز COGO COordinate GEometry، يک زبان برنامه نويسي مسئله گرا براي، حل مسائل هندسي