حکومت معنی انگلیسی archy _ dominion governance government raj reign rule state واژههای انگلیسی با این معنی theocracies حکومت خدا، کشوري که خدا پادشاه باشد، حکومت روحانيون theocracy حکومت خدا، کشوري که خدا پادشاه باشد، حکومت روحانيون theocratically حکومت خدا، کشوري که خدا پادشاه باشد، حکومت روحانيون democracies حکومت ملي، توده ملت، اصول حکومت ملي democracy حکومت ملي، توده ملت، اصول حکومت ملي polities طرز حکومت، ملت، دولت polity طرز حکومت، ملت، دولت democratic government حکومت ملي fair arbitration حکومت عدل seat of government مقر حکومت zemstvo حکومت محل governable قابل حکومت، حکومت پذير، اداره کردني autocracies حکومت مطلق، حکومت مستقل autocracy حکومت مطلق، حکومت مستقل gynecocracy حکومت زنان، حکومت نسوان. governor's seat حکومت نشين، حاکم نشين local government حکومت محلي، استانداري gynaecocracy حکومت زنان، حکومت زن gynocracy حکومت زنان، حکومت زن governmentalist حکومت گرا. federal government حکومت متحده، دولتهاي متشکله يک دولت اتحادي که از، نظر دول خارجي فقط واحدهاي اداري مستقل mixed government حکومت مختلط، حکومتي که در آن جنبه هاي پادشاهي و، اشرافي و دمکراسي با هم به کار گرفته شود theonomy حکومت خدايي، کشوري که خدا پادشاه ان باشد. statolatry حکومت پرستي، حمايت از قدرت مرکزي.