حکومتی
معنی انگلیسی
governmental state
واژههای انگلیسی با این معنی
- misgovernment بد حکومتي، بد حکمراني، سو اداره
- misrule بد حکومتي، هرج و مرج، بي نظمي
- zillah بخش حکومتي
- government circles دواير حکومتي
- regionalize به بخشهاي اداري يا حکومتي تقسيمکردن، استانبندي کردن
- oligrachy حکومتي که قدرت آن در دست افراد معدود، باشد، هيات حاکمه حکومتي با عده معدود
- polygarchy حکومتي که به دست عده زيادي اداره شود، حکومت جمعي
- corporative state حکومتي که صاحبان کليه مشاغل در آن شريک، باشند
- representative government حکومتي که قانون گذاري آن با نمايندگان ملت، باشد
- oligarchical وابسته به حکومتي که بدست چندتن اداره ميشود، بدست مشتي مردم اداره ميشود
- isocracy حکومتي که اختيارات سياسي همه دران يکسان است
- oligarchic وابسته به حکومتي که بدست چند تن اداره مي شود، بست مشتي مردم اداره ميشود
- governmental دولتي، حکومتي
- anarchies هرج و مرج، بي حکومتي، اغتشاش
- anarchy هرج و مرج، بي حکومتي، اغتشاش
- alderman عضوانجمن شهرداري، عضوحوزه حکومتي، کدخدا
- mixed government حکومت مختلط، حکومتي که در آن جنبه هاي پادشاهي و، اشرافي و دمکراسي با هم به کار گرفته شود
- gubernatorial وابسته به فرماندارياحاکم، وابسته به فرمانداري، حکومتي
- bureaucreacy ديوانسالاري، رعايت تشريفات اداري به حد افراط، کاغذ بازي و سيستم حکومتي و
- authoritarainism اتوريتاريانيسم، نقطه مقابل، انديويدوآليسم و عبارت از حکومتي است