خط خطی
معنی انگلیسی
linear
واژههای انگلیسی با این معنی
- lineate خط خطي، شيار دار، خط دار
- scratchy خط خطي (شده)، زبر، ناجور
- backfield line خطي که يک يارد پشت خط تجمع مهاجمان قرار، دارد (فوتبال آمريکايي)
- striping هاشور زني، خط خطي کردن.
- team handball court زمين بازي هند بال، مربع مستطيل 40 در 20، متر که با خطي به موازات خط دروازه به دو
- RXD حروف اختصاري Recieve Data، خطي است که براي، انتقال داده هاي دريافت شده از يک دستگاه به دستگاه ديگر
- TXD حروف اختصاري Transmit Data، خطي است که براي، ارسال داده ها از يک وسيله به وسيله ديگر
- multidrop line پيکربندي سيستم مخابراتي که يک کانال يا، خط منفرد را براي سرويس دادن به ترمينالها، بکار مي برد
- vortex line خطي که جهت آن در هر نقطه بر بردار دوران، منطبق و خطوط مماس براين خط با جهت موضعي، جريان موازي ميباشند
- x-scale در عکس هوايي مايل مقياس خطي است، که موازي با خط افق حقيقي عکس کشيده، مي شودc
- lineal (واقع در خط) عمودي، پشته اي، شجره اي
- handwrite بادست نوشتن، با خط خود نوشتن، دستخط کردن
- bilinear دو خطي، دورجي، دو رجه
- linear equation هم چندي درجه يکم، معادله راست خط، معادله خطي
- snow line خط برف، خطي که حدبرف هميشگي رامعين ميکند
- online درون خطي، بصورت متصل، روي خط
- line switching راه گزيني خطي، خط گزيني.
- linear target هدفهاي خطي، هدفهاي در خط
- linear sheaf مروحه خطي، مروحه در خط
- trilinear سه خطي، داراي سه خط.
- linear shaped خرج خطي، خرج در خط
- liny خطي، خط دار