صفت
معنی انگلیسی
epithet quality trait
واژههای انگلیسی با این معنی
- rank صفت، رديف، قطار
- adjectivally صفت، صفتي، وصفي
- adjective صفت، صفتي، وصفي
- epithet صفت، لقب، نعت
- noun adjective صفت
- effeminate زن صفت، نرم، سست
- womanish زن صفت، زنانه
- mannish مرد صفت، مردنما، داراي ادهاي مردانه
- wolfish گرگ صفت، درنده خو، حريص
- boarish خوک صفت، بي ادب، وحشي
- swinish خوک صفت، حريص
- condition about description شرط صفت
- condition of qualification شرط صفت
- peculiarity صفت ويژه، صفت اختصاصي، نشان ويژه يا اختصاصي
- foxier روبه صفت، روباه باز، حيله باز
- foxiest روبه صفت، روباه باز، حيله باز
- foxily روبه صفت، روباه باز، حيله باز
- foxy روبه صفت، روباه باز، حيله باز
- pronominal adjective صفت مبهم، صفتي که اگر موصوف انرا بيندازند ضمير ميشوند
- vulpine روبه صفت، حيله گر، نيرنگ باز
- viperish افعي صفت، خائن، بد دل
- viperous افعي صفت، زهرآگين
- character trait صفت منشي
- data arttibute صفت داده