صورتی
معنی انگلیسی
pink
واژههای انگلیسی با این معنی
- light red صورتي، قرمز روشن
- pictograph خط صورتي، خط تصويري، نشان تصويري
- pinken صورتي شدن، سرخ شدن
- facial nerve عصب صورتي
- nervus facialis عصب صورتي
- incarnadine صورتي کمرنگ، قرمز گوشتي، برنگ گوشت رنگ کردن
- peachblow صورتي ملايم، چيني صورتي
- facial vision بينايي صورتي
- maiolica يکجور کاشي صورتي
- majolica يکجور کاشي صورتي
- doughface داراي صورتي مانند خمير، گوشت الود، تلقين پذير.
- trigon (در نجوم) گروه سه صورتي، گوي بازي سه نفري، چنگ سه گوش
- table of precedence صورتي که ترتيب الويت قوانين و مقررات، مختلفه را تعيين مي کند
- copyhold تصرف زمين بموجب رونوشت صورتي که درمحکمه، ارباب تيول تنظيم ميش
- facial رويي، صورتي، وجهي
- pictogram صورت نگاشت، خط صورتي
- sobeit به شرطي که، در صورتي که، اگر بشود
- euler theorem قضيه اولر، در صورتي که تابع توليد همگن، درجه يک باشد بر اساس قضيه اولر
- tenant by curtesy عنوان شوهر است که بعد از فوت زوجه اش در، صورتي که از او فرزند مسلم الوراثتي، داشته باشد که در زمان حيات زوجه متولد
- most favored nation دول کامله الوداد، کشورهايي را گويند که در صورتي که يکي، از لنها امتيازي را به کشور ديگر بدهد
- pooler وسيله اي براي يکپارچه کردن و يا تبديل، داده کليدي ورودي به صورتي که قابل قبول، کامپيوتر اصلي باشد
- figural داراي گوشه، مجازي، صورتي
- hieratic کشيشي، کاهني، روحاني
- HSB حروف اختصاري hue-saturation-brightness (سايه رنگ، شدت رنگ، درخشندگي يا روشنايي) يک مدل رنگي مورد