قرار معنی انگلیسی appointment arrangement award date obligation rendezvous rule setup واژههای انگلیسی با این معنی restless بي قرار، بي ارام، بي تاب time وقت قرار، دادن براي، ضربي کردن pousto قرار گاه، پايه posit قرار دادن، مسلم گرفتن، گذاشتن placement قرار دادن، گمارش. pre arrangement قرار قبلي pre-arrengement قرار قبلي stymie قرار گرفتن، توپ گلف يک بازيکن در جلو توپ بازيکن ديگر، مانع شدن positioner قرار دهنده، مستقر کننده . arrest warrant قرار توقيف baffing wind بادبي قرار interlocutory decree قرار اعدادي، حکم شفاهي individuate تک قرار دادن، فرد کردن، انفرادي کردن broken weather هواي بي قرار presumably از قرار معلوم، احتمال ميرود، بجرات ميتوان گفت presumedly از قرار معلوم، احتمال ميرود، بجرات ميتوان گفت reposing upon قرار گرفته بر، مبني بر apparently از قرار معلوم، ظاهراً subordinative تابع قرار دهنده، حاکي از تابعيت يا زير دستي quota-share treaty قرار سهميه بندي scheme of arrangement قرار داد ارفاقي buyback قرار خريد متقابل، باز خريد، پس خريدن جنس فروخته شده default condition وضعيت قرار دادي. underlying در زير قرار گرفته، اصولي يا اساسي، متضمن.