قوت معنی انگلیسی aliment diet fare food nourishment nurture nutriment nutrition potency power strength واژههای انگلیسی با این معنی aliment قوت، غذا، رزق nutriment قوت، غذا، خوراک pabulum قوت، غذا، خوراک vigorously با قوت، با زور، شديداً foodless بي قوت، خشک، لم يزرع viorously با قوت، شديدا" mickey قوت قلب، روحيه ي خوب، لاف و گزاف spirilual nutriment قوت روح، غذاي روحاني stout heartedness قوت قلب، جرات stout-heartedness قوت قلب، جرات nouishing قوت دادن، غذادادن، خوراک دادن nourish قوت دادن، غذادادن، خوراک دادن mental pabulum قوت ذهني nutritious قوت دهنده، غذائيت دار، مغذي nutrient قوت دهنده، غذائيت دار convincingness قوت الزام endosperm قوت گياهک shout heartedly با قوت قلب expressiveness قوت رساندن معني، زبانداري، معني داري remain in force به قوت خود باقي بودن reasure دوباره اطمينان يا قوت، قلب دادن به، دوباره بيمه کردن nitrophilous قوت گيرنده از خاک ازت دار، ازت دوست nutritively چنانکه قوت دهديا غذائيت داشته باشد، بطور مغذي decree law حکم وزارتي که داراي قوت قانوني است.