مرکزی
معنی انگلیسی
central home metropolitan
واژههای انگلیسی با این معنی
- focal line خط مرکزي
- central load بار مرکزي، نيروي وارد به مرکز
- subcentral زير مرکزي، نزديک مرکز.
- boost coil کوئل مرکزي
- central bank بانک مرکزي
- central convolution شکنج مرکزي
- central fissure شيار مرکزي
- central gyrus شکنج مرکزي
- central head فشار مرکزي
- central site سايت مرکزي
- central sulcus شيار مرکزي
- state government دولت مرکزي
- center distance فاصله مرکزي، فاصله از مرکز
- central heating حرارت مرکزي، گرمايش مرکزي
- head-office اداره مرکزي، دفترمرکزي
- cen مخفف: مرکزي
- center base ميدان مرکزي
- central canal مجراي مرکزي
- central government حکومت مرکزي
- head office اداره مرکزي
- spherical angle زاويه مرکزي
- centrosymmetric متقارن مرکزي
- mitteleuropa اروپاي مرکزي
- central position قرارگاه مرکزي، وضعيت مرکزي