مست کردن معنی انگلیسی muddle inebriate intoxicate واژههای انگلیسی با این معنی intoxicate مست کردن، کيف دادن به، سر کيف اوردن inebriate مست کردن، سرخوش کردن، کيف دادن fuzzle مست کردن besot خرف کردن، مست کردن، گيج کردن fuddle گيج کردن، مست کردن، پيوسته مي خوردن befuddling گيج کردن، مست کردن، (بامشروب) سرمست کردن. befuddle گيج کردن، مست کردن، (بامشروب) سرمست کردن booze زياد نوشيدن، مست کردن bouse زياد نوشيدن، مست کردن fluster گيج کردن، نيم مست کردن، دست پاچه کردن soden خيس، نيم پخته، خمير