موظف معنی انگلیسی amenable bound واژههای انگلیسی با این معنی task work کار موظف salaried director مدير موظف bound to go موظف به رفتن permissive legislation قانوني که مردم را بکردن کاري مخيرکندولي، موظف نکند stipendiary حقوق بگير، مواجب خور، موظف gurantee period دوره نگهداري تاسيسات، مدت زمانيکه قبل، از تحويل نهائي پيمانکار ساختماني موظف bind بستن، پيچيدن، صحافي کردن