نمو معنی انگلیسی accretion development growth increase increment واژههای انگلیسی با این معنی proliferate نمو کردن، زياد شدن، زودزادوولد کردن growth curve منحني نمو accrete باهم نمو کردن، افزوده شدن، بهم افزودن accretions افزايش يا نمو کوره skip factor فاکتور يا عامل نمو protogenetic وابسته به نخستين دوره نمو يا پيدايش protogenic وابسته به نخستين دوره نمو يا پيدايش intermaediate host جانور يا گياهي که روي انگلي رشد و نمو کند. growth رشد، نمو، رويش crystalline growth رشد بلورين، نمو بلورين vegetation زندگي گياهي، نشو و نماي نباتي، نمو germination جوانه زني، رويش، نمو accretive افزاينده، زياد شونده، نمو کننده grawing رشد دادن، روياندن، به نمو رساندن development توسعه، بسط، ترقي genial خوش مشرب، خوشي دهنده، ملايم hotbed گرمخانه، گلخانه، پرورشگاه گياه